!حجم ممنوعه
من به آغاز زمین نزدیکم
بازم یک سال دیگه، یه پاییز دیگه و یه مهر دیگه و دوباره پانزدهم مهر ماه روز تولد سهراب شاعر و عارفی که برای چند روزی مهمان دنیا بود. و شروع زندگی، زندگی ای که بال و پری با وسعت مرگ داشت و پرشی به اندازه عشق. چشم هایش را باز کرد به روی دنیایی بزرگ، دنیایی که سهراب تمام زیبایی ها و زشتی های آن چه ریز و چه درشت را دید و در مورد آن ها چیزها گفت و شنید. اما کسی نه شنید و نه دید، و همان سکوت همیشگی شان " من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم. " خود سهراب در مورد امروز اینطور می نویسد: ... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است ... سخن گفتن در مورد چیزهای بزرگ خیلی سخت است، مخصوصا از کسی که خود کلمات و باورهای تو را ساخته. سهراب: ... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد. مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم. بي آنكه خدايي داشته باشم ... فقط می خوام بگم امروز اینجا یه جشن تولد ساده بود به سادگی صاحب جشن. سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد : ... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد... ... اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم ... برای من هر روز، روز تولد است. تولد فکر، واژه، احساس، عشق، زندگی و ... . من هدیه ای از او گرفته ام که با هیچ کلمه، شعر و نثری نمیتوانم جبرانش کنم. و او همیشه می ماند: ... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد ... 

