تبليغاتX
!حجم ممنوعه - شب سرشاري بود ... شب در كوهستان


!حجم ممنوعه

من به آغاز زمین نزدیکم

 

 

شب سرشاري بود.


رود از پاي صنوبرها، تا فراترها رفت.


دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پيدا بود.

 



در بلندي‌ها، ما


دورها گم، سطح‌ها شسته، و نگاه از همه شب نازك‌تر.


دست‌هايت، ساقه سبز پيامي را مي‌داد به من


و سفالينه‌ انس، با نفس‌هايت آهسته ترك مي‌خورد


و تپش‌هامان مي‌ريخت به سنگ.


از شرابي ديرين، شن تابستان در رگ‌ها


و لعاب مهتاب، روي رفتارت.


تو شگرف، تو رها، و برازنده خاك.



فرصت سبز حيات، به هواي خنك كوهستان مي‌پيوست.


سايه‌ها برمي‌گشت.


و هنوز، در سر راه نسيم.


پونه‌هايي كه تكان مي‌خورد.


جذبه‌هايي كه به هم مي‌خورد.

 

                                                                            سهراب سپهري

 

كوهستان

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 2:50 توسط لیدا| |