تبليغاتX
!حجم ممنوعه


!حجم ممنوعه

من به آغاز زمین نزدیکم

 

 

 

خسته ام

 

خسته ام از این روزهای مکرر مدید

این روزهای سرد و کبود

سرد به سردی آدمکها

آدمکهای همین  روزها

 

خسته ام

خسته از این پیکره های بی احساس

از این مادران بی قصه

این پدران مقتدر پرغصه

از این نسبتهای فراموش شده ی مرده

 

خسته ام

خسته از این عشقهای ورم کرده ی تزریقی

این عشقهای بادکنکی که دیروز معلق در اوج

و امروز ترکیده و پلاسیده در کنج

 

آری من خسته ام  و

زیر سایه ی یخ زده خستگی

می کشم ثانیه های بی برگشت را

و این قتلهای پی در پی ست

که خسته تر می کند مرا هر روز

 

 

 

نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 3:58 توسط لیدا| |

 

 

 

قهوه تلخ زندگی با فنجان کوچکش تمام شدنی نیست!

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 22:43 توسط لیدا| |

 

 

هان ای هیولا!

دیشب دیدم تو را

و دیگر خوب شناختم تو را

 

هوا گرگ و میش بود و

تو را ای گرگ، میش پندارم بود

 

ولی دیگر آسوده خیالت

چشمان را بر تو بسته ام

و هرگز باز نخواهم کرد

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 0:19 توسط لیدا| |

 

 سهراب

 

امروز سالروز تولد شاعر پاکی هاست و خیلی از دوستدارانش در این روز درصدد برگزاری جشنی کوچک و شاعرانه هستند.

من همیشه گفته ام که سهراب در قسمتی از نوشته هاش در مورد این روز میگه:

" ... شناسنامه ام درست نیست. مادرم می داند که من روز چهاردهم مهر (۶اکتبر) به دنیا آمده ام. درست سر ساعت ۱۲. ... "

بهتره ما هم در چهارده مهر بزرگداشتی را برگزار کنیم. (منظورم به خودمم هست)

...

راستش من همیشه در نوشتن از سهراب کم میارم.

حرف زدن در مورد چیزهای بزرگ خیلی سخته و زبان در گفتن از آنها دچار کمبود کلمه میشه.

فقط می تونم بگم امروز برای من روز خیلی با ارزشی ست.

چون امروز، روز میلاد باورهای من ست.

و من نه جشنی کوچک، بلکه جشنی باشکوه را در دل دارم.

و امیدوارم تا روزی که زندگی میکنم بتوانم حقی رو که سهراب به گردن من داره ادا کنم.

و در آخر تنها چیزی که می تونم بگم اینه که: " مرگ پایان کبوتر نیست " 

سهراب با میلادش انسانهای زیادی رو متولد ساخته، و تا روزی که این تولدها ادامه دارد، سهراب زنده است.

سهرابم یادت همیشه گرامی ست.

سبز باشید

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 18:4 توسط لیدا| |

 

 

دردی نیست، جز درد غربت

این غربت آشنا

این غربت همساز و همگن با وطن

این غربت که در آن می روند، هرازچندگاهی

صداها و نماها

ایماها و اشاره ها

می روند مغزها، می روند افکارها

می روند همه ی احساس ها

در دیار لگدمال می شوند گاهی

همه چیزهای ناب، همه چیزهای پاک

عاشق می کشند گاهی

بدون هیچ ترس از محکمه

در این دیار تاریک غربت نما

دراین غربت آشنا

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 20:21 توسط لیدا| |

 

 

سلام حجم سبز من، تولده سه سالگی ات مبارک کوچولوی من، ببخشید که یه مدت تقریبا طولانی نتونستم بیام پیشت.

ولی خوب تو این مدت که به دلایلی بیشتر با خودم خلوت میکردم و دلم میخواست با یکی درد و دل کنم یهو یاد تو افتادم و با خودم گفتم کی بهتر از حجم سبز؟ که حرفامو تو دلش جا کنم، و کی بهتر از سهراب؟ که حرفاش آرومم کنه.

اگه شماها نبودین ... .

راستش تو و سهراب خیلی حق به گردن من دارید، توی اون روزا که از بدذاتی دنیا و آدمهاش یهو همه ی وجودم سرد شد و قلبم داشت ساکت میشد، تو اومدی گفتی: بیا دل من حالا حالاها واسه حرفات جا داره، سهراب بود که اومد گفت: یادت رفته؟ قلبه تو واسه ی عشق به خداست که میتپه. یادم اومد، اگه اون نبود؟

باور کن تو این مدت آغوشش رو با تمام وجود حس کردم، دست نوازشش رو، گرمی وجودش رو توی رگهام حس کردم، حس میکردم وقتی با حوصله حرفامو گوش میکرد و دلداریم میداد، چقدر خوبه که خدا با منه، چقدر خوبه که خانواده و دوستانم رو دارم، چقدر خوبه که تو و سهراب رو دارم، چقدر خوبه که هنوز از عشق گرم گرمم، فقط بعضی وقتها یه تیر کوچولوی یخی میاد و از قلبم رد میشه و تنم رو میلرزونه که ایراد نداره، بعضی  وقتها هم یه درد کوچولو میادو میره که اونم ایراد نداره، باهاشون میسازم تا خودشون خسته بشن و برن . بگذریم.

راستی میدونم ناراحتی از اینکه یه مدتیه دوستات کم میان به دیدنت، خوب گلم تو رو ف ی ل ت ر کردن، نمیدونم چرا. تو دل تو که چیزی نیست. دلت پاکه پاکه. شاید به خاطر سبز بودنته، یعنی اونا نمیدونن که تو سه ساله شدی و سه ساله که من این اسم رو برات گذاشتم؟ اون موقع ها رنگ تو نشونه یه جنبش نبود، رنگ تو نماد رویش و زندگی بود، هنوزم هست، تو رنگ طبیعتی، زنده ای و همیشه در جریانی، تو جاودانه ای. بهت افتخار میکنم .

ببین مهمونا اومدن، یه سلام و عرض ادب هم به مهمونا بکنیم.

سلام دوستای گلم، ممنون که تشریف اووردین، خوشحالمون کردین، بعد از مدت ها دیدن شما تو کلبه ی سبز مون ما رو به وجد اوورده. بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید، تعارف نکنید چیز قابل داری نیست، یه تیکه کیک مجازی به علاوه ی یه عالمه شعر و دوستی و عشق و سبزی و صفا. بعدشم بزن و برقص.

36.gif36.gif36.gifdancegirl2.gif36.gif36.gif36.gif

بیا شمعها رو فوت کن

سبزک من آرزو موقع فوت کردن شمع ها یادت نره 63.gif. منم برات آرزو میکنم همیشه سبز بمونی

حالا نوبتیم باشه نوبت کادوهاست، اول من، راستش باید منو ببخشی نتونستم چیزی خوبی برات تهیه کنم، تنها کاری که تونستم بکنم این بود که یه دستی به سر و روی کلبه ی سبزت بکشم و واست نو نوارش کنم، امیدوارم خوشت اومده باشه  .

حالا نوبت کادوی دوستامونه، خوب شما اگه هر کدوم یه برگ سبز برامون بزارید، کلی رو سرمون منت گذاشتین و خوشحالمون کردین. ممنون دستتون درد نکنه، خیلی زحمت کشیدید. بدون شما و محبتتون جشنمون خوش نمی شد.

این تقدیم به شما از طرف من و حجم سبز و سهراب: ... دوستانی دارم بهتر از آب روان ...

منظورمون شماییدا

خوب ببخشید اگه خسته تون کردیم و سرتون رو درد اووردیم، شرمنده، میدونیم به سختی تونستید بیایید پیشمون، حضورتون خیلی باارزشه.

موفق، شاد، پیروز و سبز باشید     

 

                                               

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 17:44 توسط لیدا| |

 

 شب زنده دار

 

شبهای من

 

هر شب همین منوال است

چشم من خواب ندارد

آخر حیف نیست شب را خوابید؟

لطیف است و

صدای سکوتش، فضای نابی دارد برای اندیشه

کاش می شد رسم دنیا عوض شود

شب بیدار،و  روز خواب

نه! چه می گویم؟

همین رسم خوشایندتر است

آن وقت، دیگر دل انگیز نبود

نه سکوتی بود، و نه صفایی در آن

اصلا! راز دوستی من و شب

در همین خصلت اوست

راستی، زیاد هم  بی شباهت نیستیم

نمی دانم،

شاید، و به حتم، که تا آخر عمر

بیدار بنشینم، که شب زنده بماند!

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 2:57 توسط لیدا| |

 

دنباله دار

 

یادته گفته بودی:

تو آسمون زندگیم ستاره بوده بی شمار

اما همیشگی تویی ستاره ی دنباله دار

آره من ستاره ی دنباله دار آسمون زندگیت بودم

ولی افسوس که اون دنباله انقدر چشم من رو گرفت

که زود گذر بودنم رو ندیدم

زیبایی اون ستاره در سقوطش بود

و تو گفته بودی.

ببخشید، من نفهمیدم

 

 

نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 23:50 توسط لیدا| |

 

 خسته ام خدا

 

خسته ام

 

خسته ام از این روزهای مکرر مدید

این روزهای سرد و کبود

سرد به سردی آدمکها

آدمکهای همین  روزها

 

خسته ام

خسته از این پیکره های بی احساس

از این مادران بی قصه

این پدران مقتدر پرغصه

از این نسبتهای فراموش شده ی مرده

 

خسته ام

خسته از این عشقهای ورم کرده ی تزریقی

این عشقهای بادکنکی که دیروز معلق در اوج

و امروز ترکیده و پلاسیده در کنج

 

آری من خسته ام  و

زیر سایه ی یخ زده خستگی

می کشم ثانیه های بی برگشت را

و این قتلهای پی در پی ست

که خسته تر می کند مرا هر روز

 

لیدا

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 3:33 توسط لیدا| |

 

 

 

چشمانم

چشمانم با آهنگ شعر تو باز شد

باز شد به روي شعر و آب و آيينه

به روي پاكي آبي يك اتاق خالي تنها

صداي فاصله ي تميز نقره اي عشق

به روي زيبايي هر چيز و هر لحظه

به روي زندگي با وسعتي يكدست

به روي آشتي كردن با امروز و اكنون

و از آن روز،

همه انديشه و ادراك من روحي ست

روحي سبز به پاكي برگها

برگهايي كه ار نابودي آنان مي ميرد

و اين مردن از لطافت خداگونه ايست

كه در هر حرف تو خواندم

و از آن روز،

گفتم و خواهم گفت، « مرگ پايان كبوتر نيست »

نگاه كن، مي بينم تو را

 

ليدا

 

 نخستين ماد آرامگاه سهراب 1359

 

وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت.

 

 مرگ پايان كبوتر نيست

 

 

و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.)

 

 بيمارستان بانك ملي 1359

 

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ.

 

 سهراب در اتاق كارش در اميرآباد 1332

 

من به آغاز زمين نزديكم

 

 اتاق سهراب در كاشان

 

من به مهماني دنيا رفتم

 

 جلد قرآن متعلق به سهراب

 

و خدايي كه در اين نزديكي ست:

لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

 

 سهراب

 

و عشق، تنها عشق

ترا به گرمي يك سيب مي كند مأنوس.

 

 آرامگاه سهراب - 28 مهرماه 1384 - شيشه گلاب ، هشت كتاب و كوله بار سفر

نوشته شده در 1/2/1387

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 22:53 توسط لیدا| |

 

باران

 

 قطرۀ باران

 

تو چه می بینی در این مسیر پر رهرو و پایان پذیر خود؟.

اما من ... اما من تورا می بینم که در تمام لحظات مسیر خود تمامی پیکرت را چشم کردی و اطرافت را درون آن جای دادی. تو را می بینم که جدا شدی و تو را می بینم که می روی. این شتاب رفتن برای چیست؟ به اختیار روی یا به اجبار؟

می بینم که می شویی.

می بینم که می روی برای سیراب کردن.

می بینم که می روی برای سیلاب شدن، می بینم اشتیاقت را برای رفتن.

می بینم رفتنت را.

می روی بدون اینکه التفاتی کنی، چه به کسانی که به دیدارت می شتابند چه به کسانی که از پیشت می گریزند. رفتنت پر از اخلاص است. پر از هدف. پر از سادگی. پر از صلابت. می بینم که هنگام رفتن می رقصی.

می بینم که گاهی تند می روی و گاهی نرم و لطیف.

تو را سوار بر دوش باد می بینم.

گویی سوار بر قالیچۀ سلیمان فرمان می رانی که کجا بنشاندت.

می بینم که در میان جمع تنهایی.

می بینم که بارانی ولی فقط قطره ای از باران. و می بینم که قطره ای هستی ولی قطره ای از باران.

می بینم چشمانی را که برای احساس لذت وجودت بسته می شوند.

می بینم چهره هایی را که منتظر نوازشت می مانند.

می بینم دستانی را که برای فرودت دراز شده اند و گود.

می بینم که از سختی سنگ می جهی.

می شنوم فریادت را.

می بینم که مثل اشک فرشتگانی.

احساس می کنم که خنکای روحبخش تو بر جانها چه کامها روا می دارد.

می بینم که از تو لاله می روید. می بینم که از اخلاص و بی رنگی ات سبزه ها می روید. می بینم که وقتی می روی آفتاب پیدا نیست و شرم دارد از حضور.

می دانم که بهترین مزه ها را داری و نرمترین حرکات را.

شیواترین سخن تو در گوشم زمزمه ای افکند:

" لحظه های ناب حیات "  

 

صندلی خیس 

نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 5:37 توسط لیدا| |

سلام دوستای عزیزم

امروز روز سیزده به در ست، اینم واسه خودش یه رسمیه که نحسی این سال رو هم در کنیم و مطمئن بشیم که سال خوبی داریم، فکر نمی کنم لازم باشه چیزی در موردش بگم چون خودتون خیلی بهتر می دونید.

امیدوارم امروز هوا خوب باشه تا بتونید به طبیعت برید و حسابی ازش لذت ببرید البته به شرطی که قول بدید تخریبش نکنید، از توجه تون ممنون. خلاصه ما سالیان سال به این طبیعت احتیاج داریم.

از ته دل آرزو می کنم امروز واسه همه روز خوبی باشه و حسابی لذت ببرن حتی اونایی که نمی تونن به طبیعت برن مثل همین دوست عزیز خودم که پدرش بیماره و بیمارستانه، طفلکی.

سبزه یادتون نره گره بزنیدا، گره بزنید و دعا کنید که امسال واسه همه خوب باشه و به خواسته هاشون برسن.

فردا روز سبزیه، پس شاد باشیدددددددد و سبزززز

درپناه خدا

نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 4:13 توسط لیدا| |

 

سال نومبارک 

 

سلام دوستای عزیزم

زمستون با تمام سردی ها و خشکی هاش رفت و حالا نوبت بهاره، بهار با گرمی و طراوت و سبزیه همیشگی ایش از راه رسید، بهاری که نماد معاد و دوباره زنده شدنه و مارو به یاد روز قیامت میندازه.

طبیعت با اومدن بهار زنده میشه و زمین دگرگون میشه، خیلی عجیبه ولی این اتفاق هر سال میوفته.

خدا طبیعت رو بعنوان یک نشونه برای ما آدما آفریده، تا ما ازش درس بگیریم و طوری زندگی کنیم که بتونیم هر سال از نوزنده بشیم و بدونیم یک روز هم ما این حس زیبای دوباره زنده شدن رو تجربه می کنیم.

دوستای گلم، خانوادۀ خوبم و تو عزیزم، امیدوارم با اومدن بهار شما هم سبز بشید، خودتون، دلتون و روحتون.

امیدوارم یک سال دوست داشتنی، زیبا و سبز داشته باشید.

عزیزای گلم سال نوی همتون مبارک.

آرزو می کنم از لحظۀ تحویل سال تا آخرش لباتون خندون، دلاتون شاد و لحظه هاتون سبز باشه.

آرزو می کنم اونقدر شاد باشید که صدای خندۀ همتون رو بشنوم، حالا از هر جا که هستید فرقی نمی کنه.

آرزوهای زیادی براتون دارم اما واقعا اینجا نه وقت می شه و نه جا می شه.

سلامت، شاد، موفق و سبز باشید.

برگ سبز من ( عیدی من )  یادتون نره ها.

در پناه خدا عیدتون مبارک

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 4:5 توسط لیدا| |

 

باران به شدت می بارید و من غرق افکار خود بودم...

در خیابان قدم می زدم. خیابان برایم مثل یک جاده بی انتها شده بود. دوست داشتم فقط بروم.هیچ چیز نمی توانست رشته افکارم را پاره کند. هیچ وقت اینقدر راحت نبودم. تنها، یک خیابان طولانی و باریدن باران. من عاشق باران هستم. همیشه دوست داشتم یک چنین موقعیتی پیدا کنم. قدم زدن زیر باران. فکر می کردم، به خدا، به قطره های باران که بر صورتم می زدند و آن را تر می کردند. احساس خوبی داشتم احساس بدست آوردن یک چیز بزرگ، نمی دانم. همیشه اطرافم شلوغ بود، همیشه کسی بود که برایم حرف می زد حرف هایی که نمی گذاشت از زیبایی ها لذت ببرم. ولی حالا هیچ کس نبود. من بودم و صدای شر شر باران. احساس خالی شدن، انگار باران همه بدی ها را از تنم می شست. خودم را با خدا تنها می دیدم هرچی می رفتم به خدا نزدیکتر می شدم. من آن را بدست آورده بودم،همان چیز بزرگ را. رحمت خدا رحمتی را که داشتم ولی احساسش نمی کردم. خیابان داشت تمام می شد. انتهای این خیابان آخر یک احساس خوب بود احساس خوشبختی. ولی چیزی به کوچه مان نمانده بود. سر کوچه که رسیدم سرم را بالا کردم تا قطره های باران محکم به صورتم بخورند تا همیشه این شب زیبا یادم باشد.

 

لیدا

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 22:16 توسط لیدا| |

سلام                                                                                                        

امروز پروانه ها رو دیدم، مورچه ها، گلها، درختهای همیشه ثابت، زنبورها و خیلی موجودهای دیگه البته به غیر از انسان، تو اون لحظه ای که سه تا پروانه با هم بازی میکردند و شاد بودند، گلها به همراه نسیم ملایم میرقصیدند، درختها با غرور از اون بالا همه چیزو نگاه میکردند و لبخند میزدند، مورچه های به ظاهر بیکار با تلاش زیاد کار میکردند و زنبور شیطون از خوراکی های ما میخورد، یه آرزو داشتم و اون این بود که کاش هر کدوم از این موجودهای خوشبخت و سرخوش بودم ولی انسان نبودم، کاش هر چیزی بودم ولی انسان نبودم، اصلا دوست ندارم جزء بدترین، ظالم ترین، احمق ترین، بیکارترین، بی فایده ترین و خیلی ترینهای دیگه و در آخرحیوان ترین مخلوقات خدا باشم، ولی متاسفانه هستم و بدتر ازاون اینکه من هم دقیقا شدم شبیه اونا.

راضی ام عمر کوتاه گل یا پروانه رو داشته باشم ولی انسان نباشم، راضی ام به کوچیکیه مورچه باشم ولی انسان نباشم، راضی ام مثل درخت همیشه یه جا ثابت بمونم و حرکت نکنم ولی غرورم و نگه دارم و انسان نباشم، راضی ام مثل زنبور بعد از خالی کردن زهرم به دیگران بمیرم ولی انسان بی شرم نباشم و به خیلی چیزای دیگه راضی ام تا انسان نباشم.

میدونید چرا تا این اندازه از انسان بودن خودم شرم دارم؟ چون ما انسانها جزء بی شرم ترین موجودات هستیم، فقط لازمه یه کم به دور و بر خودتون نگاه کنید تا به بی شرمیه هم نوع های خودتون پی ببرید، فقط یه کم دقت کنید. انسانیت خیلی وقته مرده و در اعماق زمین دفن شده، یا ما انسان نیستیم یا انسانها موجوداتی پستند و یا انسانیت مرده! خیلی وقته!                      

                                                                                                  لیدا  

                                   *********************

از همان روزي كه دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل از همان روزي كه فرزندان آدم زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد آدميت مرد گرچه آدم زنده بود از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند آدميت مرده بود بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب گشت وگشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت اي دريغ آدميت بر نگشت قرن ما روزگار مرگ انسانيت است سينه دنيا ز خوبي ها تهي است صحبت از آزادگي ،پاكي، مروت ، ابلهي ست صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست قرن موسي چومبه هاست روزگار مرگ انسانيت است: من كه از پژمردن يك شاخه گل ، از نگاه ساكت يك كودك بيمار، از فغان يك قناري در قفس ، از غم يك مرد در زنجير ، حتي قاتلي بر دار- اشك در چشمان و بغضم در گلوست وندرين ايام ، زهرم در پياله ، اشك و خونم در سبوست مرگ او را از كجه باور كنم؟ صحبت از پژمردن يك برگ نيست واي جنگل را بيابان ميكنند دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا آنچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند صحبت از پژمردن يك برگ نيست فرض كن : مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست فرض كن : يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض كن: جنگل بيابان بود از روز نخست در كويري سوت و كور ، در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور، صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق، گفتگو از مرگ انسانيت است!            

                                                                                  فریدون مشیری

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385ساعت 14:16 توسط لیدا| |