تبليغاتX
!حجم ممنوعه


!حجم ممنوعه

من به آغاز زمین نزدیکم

 

 سهراب

 

امروز سالروز تولد شاعر پاکی هاست و خیلی از دوستدارانش در این روز درصدد برگزاری جشنی کوچک و شاعرانه هستند.

من همیشه گفته ام که سهراب در قسمتی از نوشته هاش در مورد این روز میگه:

" ... شناسنامه ام درست نیست. مادرم می داند که من روز چهاردهم مهر (۶اکتبر) به دنیا آمده ام. درست سر ساعت ۱۲. ... "

بهتره ما هم در چهارده مهر بزرگداشتی را برگزار کنیم. (منظورم به خودمم هست)

...

راستش من همیشه در نوشتن از سهراب کم میارم.

حرف زدن در مورد چیزهای بزرگ خیلی سخته و زبان در گفتن از آنها دچار کمبود کلمه میشه.

فقط می تونم بگم امروز برای من روز خیلی با ارزشی ست.

چون امروز، روز میلاد باورهای من ست.

و من نه جشنی کوچک، بلکه جشنی باشکوه را در دل دارم.

و امیدوارم تا روزی که زندگی میکنم بتوانم حقی رو که سهراب به گردن من داره ادا کنم.

و در آخر تنها چیزی که می تونم بگم اینه که: " مرگ پایان کبوتر نیست " 

سهراب با میلادش انسانهای زیادی رو متولد ساخته، و تا روزی که این تولدها ادامه دارد، سهراب زنده است.

سهرابم یادت همیشه گرامی ست.

سبز باشید

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 18:4 توسط لیدا| |

 

1358

 

بازم یک سال دیگه، یه پاییز دیگه و یه مهر دیگه و دوباره پانزدهم مهر ماه روز تولد سهراب شاعر و عارفی که برای چند روزی مهمان دنیا بود.

و شروع زندگی، زندگی ای که بال و پری با وسعت مرگ داشت و پرشی به اندازه عشق.

نقاشی سهراب

چشم هایش را باز کرد به روی دنیایی بزرگ، دنیایی که سهراب تمام زیبایی ها و زشتی های آن چه ریز و چه درشت را دید و در مورد آن ها چیزها گفت و شنید.

اما کسی نه شنید و نه دید، و همان سکوت همیشگی شان " من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم. "

1324

خود سهراب در مورد امروز اینطور می نویسد:

... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است ...

سخن گفتن در مورد چیزهای بزرگ خیلی سخت است، مخصوصا از کسی که خود کلمات و باورهای تو را ساخته.

سهراب:

... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.

مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.

بي آنكه خدايي داشته باشم ...

1355 تا 1357

فقط می خوام بگم امروز اینجا یه جشن تولد ساده بود به سادگی صاحب جشن.

سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :

... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...

... اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم ...

1350

برای من هر روز، روز تولد است. تولد فکر،  واژه، احساس، عشق، زندگی و ... .

من هدیه ای از او گرفته ام که با هیچ کلمه، شعر و نثری نمیتوانم جبرانش کنم. و او همیشه می ماند:

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد ...

 1359

 

 

نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 13:25 توسط لیدا| |

 

 

 

چشمانم

چشمانم با آهنگ شعر تو باز شد

باز شد به روي شعر و آب و آيينه

به روي پاكي آبي يك اتاق خالي تنها

صداي فاصله ي تميز نقره اي عشق

به روي زيبايي هر چيز و هر لحظه

به روي زندگي با وسعتي يكدست

به روي آشتي كردن با امروز و اكنون

و از آن روز،

همه انديشه و ادراك من روحي ست

روحي سبز به پاكي برگها

برگهايي كه ار نابودي آنان مي ميرد

و اين مردن از لطافت خداگونه ايست

كه در هر حرف تو خواندم

و از آن روز،

گفتم و خواهم گفت، « مرگ پايان كبوتر نيست »

نگاه كن، مي بينم تو را

 

ليدا

 

 نخستين ماد آرامگاه سهراب 1359

 

وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت.

 

 مرگ پايان كبوتر نيست

 

 

و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.)

 

 بيمارستان بانك ملي 1359

 

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ.

 

 سهراب در اتاق كارش در اميرآباد 1332

 

من به آغاز زمين نزديكم

 

 اتاق سهراب در كاشان

 

من به مهماني دنيا رفتم

 

 جلد قرآن متعلق به سهراب

 

و خدايي كه در اين نزديكي ست:

لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

 

 سهراب

 

و عشق، تنها عشق

ترا به گرمي يك سيب مي كند مأنوس.

 

 آرامگاه سهراب - 28 مهرماه 1384 - شيشه گلاب ، هشت كتاب و كوله بار سفر

نوشته شده در 1/2/1387

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 22:53 توسط لیدا| |

 

مرگ پایان کبوتر نیست.حجم سبز

 

سلام دوستای من

سهراب یکی از عزیزترین های من در زندگیمه که برای من همه کسه و متاسفانه قبل از اینکه من حتی وجود داشته باشم اینجارو ترک کرده و همه ی حسرت من اینه که کاش می تونستم در زمان حیات او زندگی کنم حتی به اندازه ی یک نفس.

سهراب، خدا، خودم،زندگی و خیلی چیزای دیگرو برام معنی کرده و اگر الان اینجا هستم و به زندگی امیدوار و اگه رنگ زندگیم سبزه فقط به دلیل حرفها و شعرهای سبز سهرابه.

و می دونم دیگه هیچ وقت و هیچ جا مثل او وجود نخواهد داشت و من حتی ذره ای نمی تونم مثل او باشم.

سهراب پیام آور من بوده و هست و همیشه خواهد بود.

یادش گرامی

سهراب.حجم سبز

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)

پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341

مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.

سهراب.مادر.برادر.حجم سبز

 


محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)

سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...

خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)

مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)

سهراب.حجم سبز


از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)

آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...
مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.

سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)

سهراب.1327.حجک سبز

شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...

سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)
اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.

تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.

سهراب.لندن.حجم سبز

فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.

در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.

سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...

در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...

تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.

تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.

سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

سهراب. بیمارستان بانک ملی.حجم سبز

سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

آرامگاه سهراب.حجم سبز

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

و سهراب .... ماندگار شد ....

دست نوشته سهراب.حجم سبز

 

               ******************************************

 

بیا.حجم سبز

 

کاش می شد

 

کاش می شد هر روز به دیدنت بیایم با یک بغل شقایق

کاش می شد ببوسم آن دو دست هنرمند و ضعیفت را

کاش می شد تا شقایق های من خون شود در رگهای تو

کاش می شد می ماندی و نمی رفتی

که با رفتنت دیگر شقایق نیست نماد زندگی

دیگر نیست کسی به فکر دانه های دل مردم

و دیگر کسی با کندن سبزه ای نمی میرد

تو گفتی، روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد

آن روز کی می آید؟ که به انتظارش نشسته ام

آری نشسته ام، بیا

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

 

                                                         لیدا

 

دستهای سهراب.حجم سبز

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 3:18 توسط لیدا| |

سلام

چون اسم وبلاگم «حجم سبز» یکی از کتابهای زیبای سهراب سپهری ست و قراره خیلی وقتها تو این وبلاگ به این شاعر بزرگ بپردازم، برای مقدمه یک بیوگرافی مختصر از سهراب رو قرار میدم.

.............................................................................

زنده رودسهراب سپهري در تاريخ پانزدهم مهر ماه 1307 در خانواده اي که اهل شعر، نقاشي، منبت کاري و ديگر رشته هاي هنري بود، زاده شد. کودکي و نوجواني او به مطالعه، بازي در طبيعت، شکار و نواختن موسيقي گذشت. سهراب تا پانزده سالگي خود را در شهر کاشان گذراند و در نقاشي ها و اشعار او تاثير اين دوران و تاثير طبيعت و گياهان را مي بينيم. سهراب سپهري شعر صداي پاي آب را با الهام از قريه "چنار" واقع در حد واسط کاشان و مشهد اردهال سرود و دهکده زيباي "گلستانه" واقع در اطراف کاشان الهام بخش او در سرودن شعر گلستانه شد.
آن طور که پريدخت سپهري در کتاب خود تحت عنوانسهراب، مرغ مهاجر مي گويد برادرش تا چهارده سالگي در باغي زندگي مي کرد که شمارش درخت هايش به سادگي امکان نداشت اما يک سال بعد را در خانه اي گذراند که در آن اثري از درخت و سبزه نبود. طبق نوشته خانم سپهري، سهراب در اين دوران به مطالعه نويسندگان و شعرايي چون لامارتين، گوته، اميل زولا، شاتوبريان و هوگو پرداخت.
سهراب يک سال بعد يعني پس از پايان تحصيلات سيکل اول متوسطه به تهران رفت و در دانشسراي مقدماتي نام نويسي کرد. پس از پايان دوران دانشسرا به کاشان بازگشت و به سرودن شعر و نقاشي تابلو مشغول شد. اما بعد دوباره به تهران رفت و براي تحصيل در رشته نقاشي در دانشکده هنرهاي زيبا ثبت نام کرد. شعر و نقاشي سهراب همچون ديگر همعصران وي تحت تاثير امواج نو قرار گرفت و او نيز وارد حيطه شعر نو و نقاشي مدرن شد.
سهراب اولين کتاب خود به نام مرگ رنگ را در سال 1330 چاپ کرد. زندگي خواب ها، شرق اندوه، صداي پاي آب، مسافر و هشت کتاب از جمله آثار سهراب سپهري است. اين هنرمند پرآوازه ايران در ارديبهشت ماه 1359 در اثر بيماري سرطان خون درگذشت و در مشهد اردهال به خاک سپرده شد.
صداي پاي آب يکي از سرودهاي اوست. انگيزه سرودن شعر, مرگ پدر و تسلاي مادر است. اواين سروده را به مادرش تقديم داشته است. زبان روان, توصيف صادقانه دنياي عاطفي شاعر تصويرهاي بديع و تازه, غافلگيريهاي شاعرانه(آشنايي زدايي), ترکيب و موسيقي شعر و حتي بهره گيري از لغات عاميانه برشکوه تاثير اين شعر افزوده است.
اين سروده بلند را به دو قسمت مي توان تقسيم کرد: در قسمت نخستين, شعر آميخته اي از حس و عاطفه و آرمان شاعر است. آب در اين شعر رمز خود شاعر است که آرام و تازه از هر گوشه و کناري عبوري مکند و کاشان او در آغاز همان کاشان زادگاه اوست اما در قسمت دوم, دستگاه فکري شعر و فلسفي او چهره مي نمايد و کاشان او به اندازه جهان وسعت مي يابد و جهان در نامد کاشان تفسير مي شود: (اهل کاشانم , اما/ شهر من کاشان نيست/ شهر من گم شده است./ من با تاب, من با تب/ خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام) شعر صداي پاي آب با اشاراتي به اساطير و بهره گيري از عناصر هندي و بودايي, آگاهي و شناخت عميق سهراب سپهري را از عرفان غير اسلامي و غير ايراني و تلفيق اين دو عرفان, نشان مي دهد. جز اين پايان شعر دعوتي است به درک درست عرفان و بهره گيري از آن در عصر معراج پولاد و اصطکاک فلزات سهراب در ازدحام صداهاي گوناگون عصر ماشين باورمند گوش دادن به آواز حقيقت است و نگران گم شدن انسان در سطح سيماني قرن.

نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 3:33 توسط لیدا| |