!حجم ممنوعه
من به آغاز زمین نزدیکم
شب سرشاري بود. سهراب سپهري
... - چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي. ... سهراب سپهري .... نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد : .... سهراب سپهری
.... .... مسافر .... سهراب سپهری گردش سايه ها از تو تا اوج تو ، زندگي من گسترده است . و با ای همه ای شگرف ! " سهراب سپهری " نيايش نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم. دريافتيم ، و خنده زديم. We crossed the light, recorded the golden field تا انتها حضور TOUTE PRESENCE CE SOIR شب تنهايي خوب " سهراب سپهری" NUIT DE LA BONNE SOLITUDE و پيامي در راه روزي روزي دوست خواهم داشت One day I shall come and bring a message One day I shall come and bring a message I shall love روشنی، من، گل، آب ابری نیست. بادی نیست. می نشینم لب حوض: گردش ماهی ها، روشنی، من، گل، آب. پاکی خوشۀ زیست. مادرم ریحان می چیند. نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی ابر، اطلسی هایی تر. رستگاری نزدیک: لای گل های حیاط. نور در کاسۀ مس، چه نوازش ها می ریزد! نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می آرد. پشت لبخندی پنهان هر چیز. روزنی دارد دیوار زمان، که از آن، چهرۀ من پیداست. چیزهایی هست، که نمی دانم. می دانم، سبزه ای را بکنم خواهم مرد. می روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم. راه می بینم در ظلمت، من پر از فانوسم. من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت. پرم از راه، از پل، از رود، از موج. پرم از سایۀ برگی در آب: چه درونم تنهاست. « سهراب سپهری »
در گلستانه دشت هایی چه فراخ! کوه هایی چه بلند! در گلستانه چه بوی علفی می آمد! من در این آبادی، پی چیزی می گشتم: پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی. پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود، که صدایم می زد. پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم: چه کسی با من، حرف می زد؟ سوسماری لغزید. راه افتادم. یونجه زاری سر راه، بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ و فراموشی خاک. لب آبی گیوه ها را کندم، و نشستم، پاها در آب: « من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است! نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه. چه کسی پشت درختان است؟ هیچ، می چرد گاوی در کرد. ظهر تابستان است. سایه ها می دانند، که چه تابستانی است. سایه هایی بی لک، گوشه ای روشن و پاک، کودکان احساس! جای بازی اینجانست. زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست. آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد. در دل من چیزی است، مثل یک بیشۀ نور، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است، که مرا می خواند. » « سهراب سپهری » ممنون از کسانی که منت میزارن و به نوشته های من نظر میدن و همراهیم میکنن٬ بازم از این کارا بکنید. اینم یه شعر زیبا از سهراب برای دوستدارانش. امیدوارم خوشتون بیاد. در پناه خدا *************************** ساده رنگ آسمان، آبی تر، آب، آبی تر. من در ایوانم، رعنا سر حوض. رخت می شوید رعنا. برگ ها می ریزد. مادرم صبحی می گفت: موسم دلگیری است. من به او گفتم: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست. زن همسایه در پنجره اش، تور می بافد، می خواند. من «ودا» می خوانم، گاهی نیز طرح می ریزم سنگی، مرغی، ابری. آفتابی یکدست. سارها آمده اند. تازه لادن ها پیدا شده اند. من اناری می کنم دانه، به دل می گویم: خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود. می پرد در چشمم آب انار: اشک می ریزم. مادرم می خندد. رعنا هم. « سهراب سپهری »
رود از پاي صنوبرها، تا فراترها رفت.
دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پيدا بود.
در بلنديها، ما
دورها گم، سطحها شسته، و نگاه از همه شب نازكتر.
دستهايت، ساقه سبز پيامي را ميداد به من
و سفالينه انس، با نفسهايت آهسته ترك ميخورد
و تپشهامان ميريخت به سنگ.
از شرابي ديرين، شن تابستان در رگها
و لعاب مهتاب، روي رفتارت.
تو شگرف، تو رها، و برازنده خاك.
سايهها برميگشت.
و هنوز، در سر راه نسيم.
پونههايي كه تكان ميخورد.
جذبههايي كه به هم ميخورد.

- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!

چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است.
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.
و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد.

دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.
مسافر از اتوبوس 
پياده شد:
چه آسمان تميزي!
و امتداد خيابان غربت او را برد.
انجير كهن سر زندگي اش را مي گسترد.
زمين باران را صدا مي زند.
گردش ماهي آب را مي شيارد.
باد مي گذرد. چلچله مي چرخد. و نگاه من گم مي شود.
ماهي زنجيري آب است ، و من زنجيري رنج.
نگاهت خاك شدني ، لبخندت پلاسيدني ست.
سايه را بر تو افكنده ام، تا بت من شوي.
نزديك تو مي آيم ، بوي بيابان مي شنوم: به تو مي رسم ، تنها مي شوم.
كنار تو تنهاتر شدم .
از من تا من ، تو گسترده اي.
با تو برخوردم، به راز پرستش پيوستم.
از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسيدم.
و با اين همه اي شفاف !
مرا راهي از تو بدر نيست.
زمين باران را صدا مي زند ، من تو را.
پيكرت را زنجيري دستانم مي سازم،
تا زمان را زنداني كنم.
باد مي دود ، و خاكستر تلاشم را مي برد .
چلچله مي چرخد. گردش ماهي آب را مي شيارد. فواره مي جهد :
لحظه من پر مي شود.
افسانه را چيديم ، و پلاسيده فكنديم.
كنار شنزار ، آفتابي سايه وار ، ما را نواخت. درنگي كرديم.
بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم .
ابري رسيد ، و ما ديده فرو بستيم.
ظلمت شكافت ، زهره را ديديم ، و به ستيغ بر آمديم.
آذرخشي فرود آمد ، و ما را در ستايش فرو ديد.
لرزان ، گريستيم. خندان ، گريستيم.
رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم.
سياهي رفت ، سر به آبي آسمان ستوديم ، در خور آسمانها شديم.
سايه را به دره رها كرديم. لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .
سكوت ما به هم پيوست ، و ما "ما" شديم .
تنهايي ما در دشت طلا دامن كشيد.
آفتاب از چهره ما ترسيد.
نهفتيم و سوختيم.
هر چه بهم تر ، تنها تر.،
از ستيغ جدا شديم:
من به خاك آمدم،و بنده شدم .
تو بالا رفتي، و خدا شدي .
Poem name : PRAYER
We reaped fables and threw down faded
Beside the sandy duns a sun caressed us like shadow, we hesitated
We beheaded dreams beside a vast mysterious riverbank
A cloud arrived and we shut our eyes
Darkness broke, we saw Venus and climbed the mountain ridge
A lightening fell and observed us praying
Trembling we wept, laughing we cried
The cloud throw down a shower and we were harmonious
Blackness vanished, we rubbed our heads in the sky, and sank our heads in the “Khoor” of skies
We abandoned the shadow in valleys, cast our smile at the vast void.
Our silence joined each other, and we two become one
Our solitude stretched up to the golden field
The sun was frightened of our faces
We understood and laughed
We hid and burnt
The more closer and lonelier
We separated ourselves from the mountain ridge
I descended to earth and become God’s subject
You ascended and became a god
امشب
در يك خواب عجيب
رو به سمت كلمات
باز خواهد شد.
باد چيزي خواهد گفت.
سيب خواهد افتاد،
روي اوصاف زمين خواهد غلتيد،
تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت.
سقف يك وهم فرو خواهد ريخت.
چشم
هوش محزون نباتي را خواهد ديد.
پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد.
راز ، سر خواهد رفت.
ريشه زهد زمان خواهد پوسيد.
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد ،
باطن آينه خواهد فهميد.
امشب
ساقه معني را
وزش دوست تكان خواهد داد،
بهت پرپر خواهد شد.
ته شب ، يك حشره
قسمت خرم تنهايي را
تجربه خواهد كرد.
داخل واژه صبح
صبح خواهد شد.
Ce soir
S'ouvrira a l'acces des paroles
La porte d'un songe etrange.
Le vent aura son mot a dire.
La pomme s'écroulera
Et roulant sur les vertus de la glèbe nourricière,
Atteindra la terre absente de la nuit.
Le toit d'une chimère s'effondrera.
L'il verra
La triste conscience du règne végétal.
Un lierre grimpera,
S'enroulant autour de notre vision de Dieu.
Un mystère débordera
Comme une coupe pleine.
Les raciness de l'ascèse du temps
Pourriront lentement.
Sur le chemin des ténèbres
Les lèvres proférantes de l'eau
Emettront des étincelles
Et le cur du miroir en dévoilera
Les mystères.
Ce soir la brise venant du quartier de l'Ami
Fera trembler la tige de l'esprit,
Éparpillant l'étonnement pétale par pétale.
Au fin fond de la nuit
Un insecte éprouvera en son for intérieur
La fertile portion de la solitude.
A l'intérieur du mot aube
L'aube se lèvera.
گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است، و يكدست ، و باز.
شمعداني ها
و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند.
پلكان جلو ساختمان ،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم ،
گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا.
و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.
پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت :
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.
Écoute, c'est l'oiseau le plus lointain du monde qui chante,
La nuit est unifiée, fluide, épandue.
Les geraniums,
De meme que la branche la plus sonore de la saison,
Entendent les frissons de la lune.
L'escalier gît devant la maison,
Et dans la fraîche générosite de la brise,
Écoute, le sentier appelle au loin tes pas.
Tes yeux ne sont guère la parure des ténèbres.
Secoue donc tes paupières, enfile tes souliers et viens.
Viens à l'endroit où le duvet de la lune éveillera tes doigts,
Où le temps s'assiéra sur une motte de terre, auprès de toi
Où les psaumes de la nuit poreuse absorberont ton corps
Comme un chant sacré.
Là se trouve aussi un sage qui te dira:
La fin ultime de la vie est de découvrir ce regard
Encore tout mouillé du débordement de l'amour.
خوام آمد ، و پيامي خوام آورد.
در رگ ها ، نور خواهم ريخت .
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب 
آوردم ، سيب سرخ خورشيد.
خواهم آمد ، گل ياسي به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را ، گوشواره اي ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت . جار
خواهم زد: اي شبنم ، شبنم ، شبنم.
رهگذاري خواهد گفت : راستي را ، شب تاريكي است،
كهكشاني خواهم دادش .
روي پل دختركي بي پاست ، دب آكبر را بر گردن او خواهم آويخت.
هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چيد.
هر چه ديوار ، از جا خواهم بركند.
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند!
ابر را ، پاره خواهم كرد.
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشيد ، دل ها را با عشق ، سايه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پيوست ، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها.
بادبادك ها ، به هوا خواهم برد.
گلدان ها ، آب خواهم داد.
خواهم آمد ، پيش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش
خواهم ريخت.
مادياني تشنه ، سطل شبنم را خواهد آورد.
خر فرتوتي در راه ، من مگس هايش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجره اي ، شعري خواهم خواند.
هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد.
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك !
آشتي خواهم داد .
آشنا خواهم كرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.
I shall pour light in the veins
And I shall cry out, “O you whose baskets are full of dreams!
I have brought apple, the red apple of sun
I shall come and shall offer a lilac to the beggar
I shall present another pair of earrings to the beautiful leprous woman
I shall say to the blind man, “What a sight to look in the garden!”
I shall become a peddler, I shall roam in the streets, and will shout, “O dews, dews, dews!”
I shall tell a passerby, “It is indeed a dark night
I shall bestow him a constellation
There is a little legless girl on the bride, I shall hang the Great Bear on her neck
I shall remove every obscenity from the lips
I shall remove every wall from the root
I shall tell the thieves, “A caravan has arrived loaded with smile!”
I shall tear up the cloud
I shall graft eyes to the sun, hearts to love, shadows to water and branches to the wind
I shall join the child’s dream with the murmur of crickets
I shall fly kites
I shall water flowerpots
I shall go to the horses, cows, and pour the green grasses of caress before them
A thirsty mare shall bring the pail of dew
I shall scare flies away from an old ass in the way
I shall come to plant a carnation on each wall
I shall rehearse a poem under each window
I shall give an oak to every crow
I shall tell the snake, “How glorious is the frog!” I shall reconcile
I shall familiarize
I shall eat light
I shall love


