!حجم ممنوعه
من به آغاز زمین نزدیکم
خسته ام خسته ام از این روزهای مکرر مدید این روزهای سرد و کبود سرد به سردی آدمکها آدمکهای همین روزها خسته ام خسته از این پیکره های بی احساس از این مادران بی قصه این پدران مقتدر پرغصه از این نسبتهای فراموش شده ی مرده خسته ام خسته از این عشقهای ورم کرده ی تزریقی این عشقهای بادکنکی که دیروز معلق در اوج و امروز ترکیده و پلاسیده در کنج آری من خسته ام و زیر سایه ی یخ زده خستگی می کشم ثانیه های بی برگشت را و این قتلهای پی در پی ست که خسته تر می کند مرا هر روز لیدا
نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت
3:33 توسط لیدا| |
