!حجم ممنوعه
من به آغاز زمین نزدیکم
چشمانم چشمانم با آهنگ شعر تو باز شد باز شد به روي شعر و آب و آيينه به روي پاكي آبي يك اتاق خالي تنها صداي فاصله ي تميز نقره اي عشق به روي زيبايي هر چيز و هر لحظه به روي زندگي با وسعتي يكدست به روي آشتي كردن با امروز و اكنون و از آن روز، همه انديشه و ادراك من روحي ست روحي سبز به پاكي برگها برگهايي كه ار نابودي آنان مي ميرد و اين مردن از لطافت خداگونه ايست كه در هر حرف تو خواندم و از آن روز، گفتم و خواهم گفت، « مرگ پايان كبوتر نيست » نگاه كن، مي بينم تو را ليدا
وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت. و نترسيم از مرگ زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ. من به آغاز زمين نزديكم من به مهماني دنيا رفتم
و خدايي كه در اين نزديكي ست: لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند. روي آگاهي آب، روي قانون گياه.
و عشق، تنها عشق ترا به گرمي يك سيب مي كند مأنوس.
نوشته شده در 1/2/1387 
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.)

