تبليغاتX
!حجم ممنوعه


!حجم ممنوعه

من به آغاز زمین نزدیکم

 

وايسا دنيا !

 

من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه

من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم

بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم


Free image hosting

 

وقتي فايده اي نداره . غصه خوردن واسه چي

واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی

نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم

نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم


Free image hosting

 

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم

واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم

يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم

وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم


Free image hosting

 

همه حرف خوب ميزنند اما كي خوبه اين وسط

بد و خوبش به شما ما كه رسيديم ته خط

قربونت برم خدااا چقدر غريبي رو زمين

آره دنيا ما نخواستيم دل با خودت نبین


Free image hosting

 

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم

واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم

يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم

وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم


Free image hosting

 

اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد

اون بلیت شانس داره بگو قسمت كي شد

همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست

این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست


Free image hosting

 

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم

واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم

يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم

وايسا دنيا،وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 3:50 توسط لیدا| |

 

نوروز 87

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام

نوروز باستاني و آمدن بهار ۱۳۸۷ رو بهتون تبريك ميگم و براي همه شما سالي سرشار از سلامتي و شادي را آرزو ميكنم.

تعطيلات نوروزي خوش بگذره

سبز باشيد. بهار ۱۳۸۷

               ======================================

 

بوی باران بوی سبزه بوی خاک 

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگارا

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از ان می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکویی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

                                                                                 فريدون مشيري

 

 

 

نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 16:51 توسط لیدا| |