!حجم ممنوعه
من به آغاز زمین نزدیکم
لحظه هاي کاغذي لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم: عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث شعر بي دروغ ما که اين همه براي عشق گلهاي کاغذي نيز اگر سنگ،سنگ... چرا هر شب و روز، هر بار هزاران دليل و سند، اما اصلاً نه تو ، نه من! از خوبي تو بود سطرهاي سپيد وقتي تو نيستي مثل هميشه آخر حرفم * * * وقتي تو نيستي هر روز بي تو ***************************** سلام به دوستای گلم این قطعات رو به مناسبت درگذشت شاعر نامدار، ادیب و فارسی پژوه قیصر امین پور قرار دادم و این فقدان رو به همه دوستداران هنر و شعر تسلیت می گم. سبز باشید 
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
آه و ناله ي دروغ مي کنيم
راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
-که بي دريغ-
خون خويش را نثار عشق مي کنند
از نثار يک دريغ هم
دريغ مي کنيم؟
آرماني
وقتي که غنچه هاي شکوفا
با خارهاي سبز طبيعي
در باغ ما عزيز نماندند
با سيم خاردار
در چشم ما عزيز نمي مانند
اگر آدمي ،آدمي است
اگر هر کسي جز خودش نيست
اگر اين همه آشکارا بديهي است
بناچار
هزاران دليل و سند لازم است،
که ثابت کند:
تو توئي؟
که ثابت کند...
با اين همه
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم
تقصير هيچ کس نيست
که من
بد شدم!
واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد مي شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه هاي دفترم سياه مي شوند
خواستي که به تمام حوصله
تارهاي روشن و سفيد را
رشته رشته بشمري
گفتمت که دست هاي مهرباني ات
در ابتداي راه
خسته مي شوند
گفتمت که راه ديگري
انتخاب کن:
دفتر مرا ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهاي دفتر مرا
مو به مو حساب کن!
روز مبادا
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
روز مبادا است !
