!حجم ممنوعه
من به آغاز زمین نزدیکم
حسرت همیشگی حرف های ما هنوز نا تمام ... تا نگاه می کنی : وقت رفتن است. باز هم همان حکایت همیشگی ! پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود ! « قیصر امین پور» سوگند به جز حضور تو هیچ چیز این جهان بی کرانه را جدی نگرفته ام حتی عشق را. « حسین پناهی » سلام قبل از هر چیز ممنون از همۀ دوستایی که زحمت می کشن و به وبلاگ من سر میزنن و مهمتر اینکه منت میزارن و نظرهاشون و بیان میکنن، بازم از این کارا بکنید خوشحال می شیم. ....................................... متن زیر مثلاً طنزه که احوال آقایون رو تو دانشگاه نشون میده، قدیمیه ولی خیلی جالبه، حتماً خوشتون میاد. ....................................... موفق باشید و شاد در پناه خدا ....................................... شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم هر جا كه مي رفتم اونو مي ديدم يك بار كه از جلوي هم در اومديم نزديك بود به هم بخوريم صداشو نازك كرد گفت : ببخشيد، من كه مي دونم منظورش چي بود، تازه ساعت 9:30 هم كه داشتم بورد را مي خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد، آره دقيقا مي دونم منظورش چيه اون مي خواد زن من بشه، بچه ها مي گفتن اسمش مريمه از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم. يك شنبه : امروز ساعت 9 به دانشكده رفتم، موقع تو سرويس يه خانمي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش مي گفتن و مي خنديدن تازه به من گفت آقا ميشه شيشه پنجرتون رو ببندين، من كه مي دونم منظورش چي بود، اسمش رو مي دونستم اسمش نرگسه مث روز معلوم بود كه با اين خنديدن مي خواد دل منو نرم كنه كه بگيرمش، راستيتش منم از اون بدم نمي آد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با نرگس هم ازدواج كنم. دوشنبه : امروز به محض اينكه وارد دانشكده شدم سر كلاس رفتم بعد از كلاس مينا يكي از همكلاسيهام جزوه منو ازم خواست، من كه مي دونم منظورش چي بود حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج كنه راستيتش منم از مينا بدم نميآد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با مينا هم ازدواج كنم. سه شنبه : امروز اصلا روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه از نرگس نه از مينا فقط يكي از من پرسيد آقا ببخشيد امور دانشجويي كجاست ؟ من كه مي دونم منظورش چيه ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج كنم، چون كيفش آبي رنگ بود حتما استقلاليه، وقتي كه جريان رو به دوستم گفتم به من گفت : اي بابا ! بدبخت منظوري نداشته. ولي من مي دونم رفيقم به ارتباطات بالاي من با دخترا حسوديش مي شه، حالا به كوري چشم دوستم هم كه شده هر جور شده با اين يكي هم ازدواج مي كنم. بقیه اش در " ادامه مطلب "
در گلستانه دشت هایی چه فراخ! کوه هایی چه بلند! در گلستانه چه بوی علفی می آمد! من در این آبادی، پی چیزی می گشتم: پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی. پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود، که صدایم می زد. پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم: چه کسی با من، حرف می زد؟ سوسماری لغزید. راه افتادم. یونجه زاری سر راه، بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ و فراموشی خاک. لب آبی گیوه ها را کندم، و نشستم، پاها در آب: « من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است! نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه. چه کسی پشت درختان است؟ هیچ، می چرد گاوی در کرد. ظهر تابستان است. سایه ها می دانند، که چه تابستانی است. سایه هایی بی لک، گوشه ای روشن و پاک، کودکان احساس! جای بازی اینجانست. زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست. آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد. در دل من چیزی است، مثل یک بیشۀ نور، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است، که مرا می خواند. » « سهراب سپهری » دوست داشتن از عشق برتر است، عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها به آن اثر ميگذارد، عشق جوششي يک جانبه است.، به معشوق نمي انديشد که کيست؟ يک خود جوشي ذاتي است. و از اين رو هميشه اشتباه مي کند و در انتخاب به سختي مي لغزد. و همواره يک جانبه مي ماند، . و گاه ميان دو بيگانه نا همانند عشقي جرقه مي زند و چون در تاريکي است و يک ديگر را نميبينند پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنايي آن چهره يک ديگر را مي توانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق عاشق و معشوق که در چهره هم مي نگرند. احساس ميکنند که هم ديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنايي از عشق که درد کوچکي نيست فراوان است، عشق زيبايي هاي دل خواه را در دوست مي آفريند ودوست داشتن زيبايي هاي دل خواه را در دوست مي بيند و مي يابد، عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد، « دکتر علي شريعتي »
سلام امروز تولد یکی از بهترین و عزیزترین دوستای من بود که به همین دلیل یکی از روزای قشنگ من بود٫ که می خوام از همین جا هم این روز رو بهش تبریک بگم. ............................................. عزیزم تولدت رو بهت تبریک می گم و امیدوارم سال های سال این روز قشنگ رو کنار هم برای تو جشن بگیریم و این روز رو با شمعهای تولد تو روشن کنیم. عزیزم همیشه شاد باشی و غمت رو نبینم. ............................................. لبخند زدی و آسمان آبی شد شبهای قشنگ مهر مهتابی شد پروانه پس از تولد زیبایت تا آخر عمر غرق بی تابی شد ............................................ در پناه خدا لیدا به نام خدا و سلام قبل از هر چیز درگذشت استاد بزرگ موسیقی ایران٫ استاد بابک بیات رو به تمامی هنردوستان و اهالی موسیقی و دوستداران ایشون تسلیت عرض میکنم و از خداوند برای ایشون طلب مغفرت میکنم. خودش رفت ولی یادش همیشه زنده می مونه. روحش شاد. ************************* عکسهای بابک بیات در بیمارستان٫ http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=405374 ممنون از کسانی که منت میزارن و به نوشته های من نظر میدن و همراهیم میکنن٬ بازم از این کارا بکنید. اینم یه شعر زیبا از سهراب برای دوستدارانش. امیدوارم خوشتون بیاد. در پناه خدا *************************** ساده رنگ آسمان، آبی تر، آب، آبی تر. من در ایوانم، رعنا سر حوض. رخت می شوید رعنا. برگ ها می ریزد. مادرم صبحی می گفت: موسم دلگیری است. من به او گفتم: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست. زن همسایه در پنجره اش، تور می بافد، می خواند. من «ودا» می خوانم، گاهی نیز طرح می ریزم سنگی، مرغی، ابری. آفتابی یکدست. سارها آمده اند. تازه لادن ها پیدا شده اند. من اناری می کنم دانه، به دل می گویم: خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود. می پرد در چشمم آب انار: اشک می ریزم. مادرم می خندد. رعنا هم. « سهراب سپهری » باران به شدت می بارید و من غرق افکار خود بودم... در خیابان قدم می زدم. خیابان برایم مثل یک جاده بی انتها شده بود. دوست داشتم فقط بروم.هیچ چیز نمی توانست رشته افکارم را پاره کند. هیچ وقت اینقدر راحت نبودم. تنها، یک خیابان طولانی و باریدن باران. من عاشق باران هستم. همیشه دوست داشتم یک چنین موقعیتی پیدا کنم. قدم زدن زیر باران. فکر می کردم، به خدا، به قطره های باران که بر صورتم می زدند و آن را تر می کردند. احساس خوبی داشتم احساس بدست آوردن یک چیز بزرگ، نمی دانم. همیشه اطرافم شلوغ بود، همیشه کسی بود که برایم حرف می زد حرف هایی که نمی گذاشت از زیبایی ها لذت ببرم. ولی حالا هیچ کس نبود. من بودم و صدای شر شر باران. احساس خالی شدن، انگار باران همه بدی ها را از تنم می شست. خودم را با خدا تنها می دیدم هرچی می رفتم به خدا نزدیکتر می شدم. من آن را بدست آورده بودم،همان چیز بزرگ را. رحمت خدا رحمتی را که داشتم ولی احساسش نمی کردم. خیابان داشت تمام می شد. انتهای این خیابان آخر یک احساس خوب بود احساس خوشبختی. ولی چیزی به کوچه مان نمانده بود. سر کوچه که رسیدم سرم را بالا کردم تا قطره های باران محکم به صورتم بخورند تا همیشه این شب زیبا یادم باشد. لیدا
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه
مطلب

عشق يک جوشش کور است و پيوندي از سر نابينايي،
اما دوست داشتن پيوندي است خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال،
عشق يبشتر از غريزه آب ميخورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است،
و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هر جا که يک روح ارتفاع دارد
دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مييابد،
عشق در قالب دلها، در شکلها و رنگهاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است،
اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش را دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روحها بر خلاف غريزه ها هر کدام رنگ و ارتفاع و بعد و طعم و عطر خويش دارد ميتوان گفت به شمار هر روحي دوست داشتني هست،
اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست،
عشق در هر رنگي و سطحي با زيبايي محسوس در نهان يا آشکار رابطه دارد چنانچه «شوپنهاور: ميگويد شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزاييد آن گاه تاثير مستقيم آن را بر احساستان مطالعه کنيد» ،
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيباييهاي روح که زيباييهاي محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند،
عشق طوفاني و متلاطم و بو قلمون صفت است،
اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سر شار از نجابت،
عشق با دوري و نزديکي در نوسان است، اگر دوري به طول انجامد ضعيف ميشود اگر تمام دوام يابد به ابتذال ميکشد و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ديدار و پرهيز زنده و نيرومند ميماند،
اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است دنيايش دنياي ديگري است،
اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و ريشه مي کند و از اين روست که همواره پس از آشنايي پديد مي آيد در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يکديگر مي خوانند،
و پس از آشنا شدن است که خودماني مي شوند، دو روح نه دو نفر که ممکن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که بسادگي از زير احساس و فهم مي گريزد،
عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي بي انتها و مطلق،
عشق در دريا غرق شدن است،
و دوست داشتن در دريا شنا کردن،
او بود که به من آموخت که
دوست داشتن برتر از عشق است.

