!حجم ممنوعه
من به آغاز زمین نزدیکم
مرشد می گوید: روح خداوند را که در وجود تمام ما حاضر است، می توان به پردۀ سینما تشبیه کرد. روی پرده، اتفاق های مختلفی رخ می دهد – مردمی عاشق می شوند، مردمی از هم جدا می شوند، گنج هایی پیدا می شوند و سرزمین های دوردستی کشف می شوند. هر فیلمی که نمایش داده شود، پرده همواره همان است. اهمیتی ندارد اگر اشکها ریخته میشوند و خون ها جاری می شوند، زیرا هیچ یک نمی تواند سپیدی پرده را لکه دار کند. « عینا مثل پردۀ سینما، خداوند پشت هر رنج و شادمانی زندگی انسانها وجود دارد. وقتی فیلم تمام می شود، می توانیم آن را ببینیم. » پائولو کوئیلو سلام امروز پروانه ها رو دیدم، مورچه ها، گلها، درختهای همیشه ثابت، زنبورها و خیلی موجودهای دیگه البته به غیر از انسان، تو اون لحظه ای که سه تا پروانه با هم بازی میکردند و شاد بودند، گلها به همراه نسیم ملایم میرقصیدند، درختها با غرور از اون بالا همه چیزو نگاه میکردند و لبخند میزدند، مورچه های به ظاهر بیکار با تلاش زیاد کار میکردند و زنبور شیطون از خوراکی های ما میخورد، یه آرزو داشتم و اون این بود که کاش هر کدوم از این موجودهای خوشبخت و سرخوش بودم ولی انسان نبودم، کاش هر چیزی بودم ولی انسان نبودم، اصلا دوست ندارم جزء بدترین، ظالم ترین، احمق ترین، بیکارترین، بی فایده ترین و خیلی ترینهای دیگه و در آخرحیوان ترین مخلوقات خدا باشم، ولی متاسفانه هستم و بدتر ازاون اینکه من هم دقیقا شدم شبیه اونا. راضی ام عمر کوتاه گل یا پروانه رو داشته باشم ولی انسان نباشم، راضی ام به کوچیکیه مورچه باشم ولی انسان نباشم، راضی ام مثل درخت همیشه یه جا ثابت بمونم و حرکت نکنم ولی غرورم و نگه دارم و انسان نباشم، راضی ام مثل زنبور بعد از خالی کردن زهرم به دیگران بمیرم ولی انسان بی شرم نباشم و به خیلی چیزای دیگه راضی ام تا انسان نباشم. میدونید چرا تا این اندازه از انسان بودن خودم شرم دارم؟ چون ما انسانها جزء بی شرم ترین موجودات هستیم، فقط لازمه یه کم به دور و بر خودتون نگاه کنید تا به بی شرمیه هم نوع های خودتون پی ببرید، فقط یه کم دقت کنید. انسانیت خیلی وقته مرده و در اعماق زمین دفن شده، یا ما انسان نیستیم یا انسانها موجوداتی پستند و یا انسانیت مرده! خیلی وقته! لیدا ********************* از همان روزي كه دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل از همان روزي كه فرزندان آدم زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد آدميت مرد گرچه آدم زنده بود از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند آدميت مرده بود بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب گشت وگشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت اي دريغ آدميت بر نگشت قرن ما روزگار مرگ انسانيت است سينه دنيا ز خوبي ها تهي است صحبت از آزادگي ،پاكي، مروت ، ابلهي ست صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست قرن موسي چومبه هاست روزگار مرگ انسانيت است: من كه از پژمردن يك شاخه گل ، از نگاه ساكت يك كودك بيمار، از فغان يك قناري در قفس ، از غم يك مرد در زنجير ، حتي قاتلي بر دار- اشك در چشمان و بغضم در گلوست وندرين ايام ، زهرم در پياله ، اشك و خونم در سبوست مرگ او را از كجه باور كنم؟ صحبت از پژمردن يك برگ نيست واي جنگل را بيابان ميكنند دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا آنچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند صحبت از پژمردن يك برگ نيست فرض كن : مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست فرض كن : يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض كن: جنگل بيابان بود از روز نخست در كويري سوت و كور ، در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور، صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق، گفتگو از مرگ انسانيت است! فریدون مشیری

