![]() |
![]() |
|
| *•. .•*..*•.. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ..•*..*•. .•* |
|
خسته ام
خسته ام از این روزهای مکرر مدید این روزهای سرد و کبود سرد به سردی آدمکها آدمکهای همین روزها
خسته ام خسته از این پیکره های بی احساس از این مادران بی قصه این پدران مقتدر پرغصه از این نسبتهای فراموش شده ی مرده
خسته ام خسته از این عشقهای ورم کرده ی تزریقی این عشقهای بادکنکی که دیروز معلق در اوج و امروز ترکیده و پلاسیده در کنج
آری من خسته ام و زیر سایه ی یخ زده خستگی می کشم ثانیه های بی برگشت را و این قتلهای پی در پی ست که خسته تر می کند مرا هر روز
لیدا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آذر1387ساعت 3:33 توسط لیدا |
|
|
بازم یک سال دیگه، یه پاییز دیگه و یه مهر دیگه و دوباره پانزدهم مهر ماه روز تولد سهراب شاعر و عارفی که برای چند روزی مهمان دنیا بود. و شروع زندگی، زندگی ای که بال و پری با وسعت مرگ داشت و پرشی به اندازه عشق.
چشم هایش را باز کرد به روی دنیایی بزرگ، دنیایی که سهراب تمام زیبایی ها و زشتی های آن چه ریز و چه درشت را دید و در مورد آن ها چیزها گفت و شنید. اما کسی نه شنید و نه دید، و همان سکوت همیشگی شان " من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم. " خود سهراب در مورد امروز اینطور می نویسد: ... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است ... سخن گفتن در مورد چیزهای بزرگ خیلی سخت است، مخصوصا از کسی که خود کلمات و باورهای تو را ساخته. سهراب: ... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد. مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم. بي آنكه خدايي داشته باشم ... فقط می خوام بگم امروز اینجا یه جشن تولد ساده بود به سادگی صاحب جشن. سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد : ... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد... ... اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم ... برای من هر روز، روز تولد است. تولد فکر، واژه، احساس، عشق، زندگی و ... . من هدیه ای از او گرفته ام که با هیچ کلمه، شعر و نثری نمیتوانم جبرانش کنم. و او همیشه می ماند: ... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 مهر1387ساعت 13:25 توسط لیدا |
|
|
شب سرشاري بود.
سهراب سپهري
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 شهریور1387ساعت 2:50 توسط لیدا |
|
|
مسافر
... - چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي. ... سهراب سپهري
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 تیر1387ساعت 3:24 توسط لیدا |
|
|
چشمانم چشمانم با آهنگ شعر تو باز شد باز شد به روي شعر و آب و آيينه به روي پاكي آبي يك اتاق خالي تنها صداي فاصله ي تميز نقره اي عشق به روي زيبايي هر چيز و هر لحظه به روي زندگي با وسعتي يكدست به روي آشتي كردن با امروز و اكنون و از آن روز، همه انديشه و ادراك من روحي ست روحي سبز به پاكي برگها برگهايي كه ار نابودي آنان مي ميرد و اين مردن از لطافت خداگونه ايست كه در هر حرف تو خواندم و از آن روز، گفتم و خواهم گفت، « مرگ پايان كبوتر نيست » نگاه كن، مي بينم تو را ليدا
وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت.
و نترسيم از مرگ
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ.
من به آغاز زمين نزديكم
من به مهماني دنيا رفتم
و خدايي كه در اين نزديكي ست: لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند. روي آگاهي آب، روي قانون گياه.
و عشق، تنها عشق ترا به گرمي يك سيب مي كند مأنوس.
نوشته شده در 1/2/1387
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 22:53 توسط لیدا |
|
|
وايسا دنيا ! من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم
وقتي فايده اي نداره . غصه خوردن واسه چي واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم
نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم
همه حرف خوب ميزنند اما كي خوبه اين وسط بد و خوبش به شما ما كه رسيديم ته خط قربونت برم خدااا چقدر غريبي رو زمين آره دنيا ما نخواستيم دل با خودت نبین
نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد اون بلیت شانس داره بگو قسمت كي شد همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست
نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم وايسا دنيا،وايسا دنيا من ميخوام پياده شم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 3:50 توسط لیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| حجم سبز |
ღ خداوند هرگز به سر انسان وارد نمى شود؛ درى كه او از آن استفاده مى كند، قلب انسان است ღ
|
| پیوندها |
|
.: 6 شرط ضمن عقد برای زنان :. آرشیو پیوندها |
| بر حسب موضوع |
|
اشعار سهراب اشعار ديگر شاعران از تولد تا تولد (سهراب) نثر از من |
|
RSS
|