تبليغاتX
حــــــــجم سبـــــــــز

حــــــــجم سبـــــــــز

 

 

بـی نام

امشب هم،

نه مدادِ سیــاه و نه آن خودکارِ آبـــی،

حتی روان نویـسِ سبــزَم و این کاغذِ سفیــد،

هیچکـــدام،

دل به دلِ وامانــده ام ندادند ...


لیـــدا گلشن پور

بامداد 5 دی 90



دوشنبه 3 بهمن1390 |

 

آقــای باران

تو از دعــای باران مُستجاب تری،

و مهربان تر از بووکـه های بارانــه

بر دختــرانِ آوازه خوانِ روستــا.

اصلا تو خود، ابـــرِ بارانـــی،

که به هــر بار آمدنت،

تمــامِ شهر خیسِ خیس می شود.


13 دی 90 "لیــــدا"

بووکـه بارانـه: عروسکِ باران (در زبانِ کُـردی)



شنبه 17 دی1390 |

 

اشکِ سوزانِ دریــا

در آن نُهمین روزِ سردِ زمستانی

خورشیدِ آبستــــن

بارش را بر ساحلِ گرمِ سرزمینِ من

زمین بگذاشت.

تحفــه ای از شراره ی آتشش را، تو را.


تو که مادرت خورشید است و

پدرت دریا.

چشمانت صدف و

دستانت شنهای داغ ساحل.

ارثیه ات مهرِ بی دریغ ست و روحی زلال.

تو نور نوشیده ای از سینـه ی خورشید

و وام گرفته ای احساس از شرجیِ دریا.


تو که شاه ماهیِ آبگیـــرِ دلم هستی

زادرورت را تا همیشه، خجسته خواهم خواست.



9 دی 90 " لــ .یــ .د .ا "


جمعه 9 دی1390 |

 

بیست و ششِ آذرِ یک هزار و سیصد و نود

دو سال است که می دانم بی قراری چیست

درد چیست

مهربانی چیست

دو سال است که می دانم آواز چیست

راز چیست

چشمهای تو شناسنامه مرا عوض کردند

امروز من دو ساله می شوم.


گــروس عبدالملکیان


شنبه 26 آذر1390 |

 

تو ای قهوه ی تلــخ

پیراهنـــی آبــی

بر اندامِ خیالت بپــوشان،

و بَر رختــخوابِ مخملــی اش

بِخوابــان.

شِکـــری که تو چِشیــدی،

دیگر قهـوه ای را

شیریـن نخواهد کرد.


بامدادِ 16 آذر 90 " لیــــــدا "



جمعه 18 آذر1390 |

 

برای چَشمی که نمی گرید!

بغضم را با تو تقسیم میکنم.

اشکهایم را به قرض بگیر و

با چشمهای من گریه کن.

قطرات پیشکشی ام را نشمار،

وُسعــم همین است.

تو که بدانی کافیست،

بگذار دیگران بگوینــد،

درد هدیـه می کند!


26 آبان 90 " لــ .یــ .د .ا "



سه شنبه 8 آذر1390 |

 

تو خوب میدانی چرا...

طاقتِ دلـــم طاق شده است.

به مَحکمـــه می روم و

عشقمــان را اعتراف می کنم.

شاید که اعـــدام بُریدند و

تو طنابِ دارَ م شدی...!


1 بامداد 1 آذر 90 " لــ .یــ .د .ا "



سه شنبه 1 آذر1390 |

 

هوای تو...

هــــوای تو به حَتم ابری ست...

که به هر زمان هوایــی ات می شوم،

اتاقم را سیـل می بــرد...


"... لـــ .یـــ .د .ا"



چهارشنبه 25 آبان1390 |

 

سکـــوت

تمام این روزها را

با رَج زدنِ عاشقانه ترین های شاعرترین ها گذراندم.

دست به قلـــم نبردم،

مبـــادا که کسی بداند،

چقــــدر عاشقـم.


بی انصــاف!

اگر دلت برای من نمی سوزد،

اَقـل برای این چشمه ی خشکیده بســوزد،

این چشمه بی دل نمی جوشـد!

دلــم را پس بده.



بعدازظهر 19 آبان 90 " لــ .یــ .د .ا "




جمعه 20 آبان1390 |

 

چرت و پرت گویی

چقــــــــدر کار دارم، که باید انجام بدم و چقــــــــــدر حوصله کــَـم...

*

چقـــــــدر هوا دلچسبه و چــــه چیزهایی زیادی هست که هوس کردم و چقــــدر دلگیــــر که همه ی اونها رو کــَم دارم...

*

چقــــــــدر چیز برای نوشتن دارم و چقــــــــدر احمقانه از نوشتن فـَــرار می کنم...

*

چقـــــــدر، چقــــــــدر...

چقـــــــدر، چقــــــــدر...

*

همیشـــــه ی خدا یک پای بساط لنگه و حسابی خسته ام از این همه لنگــــی ها...!

*

........





شنبه 7 آبان1390 |

 

بزرگــانِ کوچک!


تمامِ مُدعیــان پا پس کشیدند،

همان ها که ادعایشان، جهان را کــَر می کرد،

همان ها که به جای زبانــــ بازی،

به کلمـه، بازی می کردند،

همان ها که از سَـر تا پایــشان شبیه ترس است

ولی هنــوز هم، همچون درخت ایستاده اند،

ایستاده اما خشکیده اند،

شاید که از بَــس ریشه دوانده اند

در خاکی که پایـشان را بسته است،

همان درختهایی که، با هر نوازشـی از نسیمِ کویــر

هَــوس می کردند، خودکشــی را.

همان ها که ناله می کردند از بــی چارگی و

ایمان داشتند به چــاره شان.

همان مُدعیــانِ توخــالی،

تمامشان پا پس کشیدند!



16مهـر90 " لــ .یــ .د .ا "





دوشنبه 18 مهر1390 |

 

لطـفِ رفیقــان!

امروز، کســی،

نه از سرِ مــِهر، بلکه به طَعــن،

دلــم را به لانه ی زنبــوری شبیــه کرد،

که در هر لانه زنبــوریـش کسی خانه دارد.


دروغ نگویــم، خوشــم آمد!



16مهر90 " لــ .یــ .د .ا "




یکشنبه 17 مهر1390 |

 

جَشنــــی به سادگیـــه صاحبش

درود

امروز زادروز شاعر حجم سبز است، شاعر صدای پای آب، شاعر آبی ها، شاعر مسافر ........

امروز زادروز مردی ست که انقدر در تاریکی ها ماند و درد کشید تا بتواند از روشنی سخن بگوید، آن هم در زمانه ای و با مردمانی که عشقش به هستی و زیبایی ها را نمی فهمیدند.

امروز زادروز مردی ست که شاید هیچ وقت در کنار زنی زندگی نکرد، ولی از تمام مردها عاشق تر بود، چرا که به عشق حقیقی دست پیدا کرده بود و  عاشقانه تر از تمامِ مدعیان عاشقی می زیست.

امروز زادروز مردی ست که از روزی که شناختمش، زندگی ام آغاز شد...

امروز زادروز بزرگ مردی ست که به درخت خشکیده ی خیلی ها جوانه ی زندگی زد.

امروز زادروز سهراب است، سپهری...

شاعرِ بزرگی که شعرهایش را نقاشی میکرد و نقشهایش رو می سرود...

و بیشتر از تمام این ها، عارفِ بزرگِ بی ادعایی بود که آرزوی شاگردیش را به دلِ خیلی ها چون من گذاشت...!!

 

زادروزش خجسته و یادش گرامی و همیشه زنده

وسیع باش و تنها و سربه زیر و سخت ....

سبز باشید

 

 


پنجشنبه 14 مهر1390 |

 

برای شاعری که دوستش دارم

دلـــم هنوز در عقدِ دلی ست،

در دورهای جنوبـــی.

 

فاحــشه که نیست!!!

 

بیا و فرض کن،

کاســه ای آب آوردیم و

مِــهرشان را هم حَلال کردیم...

 

خب که چه؟

تو که نمی خواهی دوباره دلم را، به راهی دور بدهم؟

تو که درد را می فهمی،

تو که میدانی در نبودنش،

چگونه، مادرانــه، تَــــه می کشم و تمام می شوم!

 

 

۱۳مهر۹۰ " لــ .یــ .د .ا "

 

 


چهارشنبه 13 مهر1390 |

 

پــاسخ...

چشمان من این روزها،

بی اشک یا که با اشک،

ناتمام است.


گـــود برداشته است و می جوشد،

می جوشد و خاموش می شود،

پُــر می شود و سَرریـــز.


چشمان من این روزها،

از بَس که آفتابِ چشمانت را ندیده است،

دیگر برق هم نمی زند.


چشمان من این روزها دیگر،

آن چشمانِ دوست داشتنی نیست!




11مهر۹۰ " لــ .یــ .د .ا "





یکشنبه 10 مهر1390 |

 

در زندگیِ بعدی ام

نمی دانم این بار،

بار چندم است که زندگی می کنم.

ولی خوب می دانم،

اگر بار دیگر به این دنیا بیایم،


با مردی خواهم نشست که،

نامش آغاز الفباست،

و محبتش به وسعت دریایی ست،

که هر روز به آن می نگرد.

صورتش گندمگون خواهد بود، و

چشمانش، شبیه چشمان پیامبران است.

و دستانش،

دستانش همچون خورشیدِ شهر او،

به آتش می کشد بدنم را.



ولی او این بار می ماند،

می ماند تا شبها با من بنشیند و

سحرگاهان با من برخیزد،

می ماند، طوری که انگار هیچوقت نرفته است.


و من این را خوب می دانم.



23 ش 90 " لــ .یــ .د .ا "





شنبه 26 شهریور1390 |

 

پنج سالــگی

درود


حجم سبز پنج ساله شد، همین... (: 



25 شهریور 1390 "لــ .یــ .د .ا"


جمعه 25 شهریور1390 |

 

چشمهای دودی


سیگاری روشن میکنم،

اولین پُک را می زنم،

چشمهای تو را میبینم، که به مردُمکهایم زل زده است،

چندی بیشتر طول نمیکشد، 

که چشمهایت در دود سیگار گم می شود،


سیگار تمام می شود،

چند سیگار دیگر هم روشن می کنم،

تمام سیگارهایم را می سوزانم،


ولی دیگر چشمهایت را نمی بینم...



" لــ .یــ .د .ا "




پ.ن: درود...

خیلی از دوستام، بعد از اینکه نوشته هام رو میخونن، یه سوالایی ازم میپرسن.. مثلا، لیدا تو سیگار هم میکشی؟ سیگاری هستی؟ عاشق شدی؟ چه مشکلی برات پیش اومده؟ و....


باید بگم، شاید قسمت اعظمی از شعر رو حقیقت تشکیل بده ولی به همون اندازه و شاید خیلی بیشتر، تخیل در سرودن شعر دخیله...

من شخصا در کل نوشته هام، چه شعر باشه چه نه، از تخیلاتم زیاد استفاده میکنم، شاید خیلی وقتها واقعیت باشه و تجربه های شخصیه خودم باشه، ولی اکثرا از قوه تخیلم برای نوشتن استفاده میکنم، یا خیلی وقتها برای احوال دیگران مینویسم ولی از زبان خودم...

امیدوارم توضیحاتم سولاتون رو جواب بده!

بدرود





دوشنبه 21 شهریور1390 |

 

من و "من"

من خودم رو دوست دارم، خیلی زیاد...


از نظر "من" من دختر زیبایی هستم، "من" همیشه من رو تحسین میکنه و از چشمها و لبخندم تعریف میکنه.

وقتی تو آینه به چشمهام خیره میشه، نمیتونم در برابر نگاهش مقاومت کنم.

وقتی گونه ها و لبهام رو با دستهاش نوازش میکنه، خیلی لذت میبرم و هوش از سرم میبره.

"من" بهترین دوسته منه. هیچوقت ترکم نکرده.

من و "من" همه جا همدیگه رو همراهی میکنیم، با هم قدم میزنیم، با دوستامون حرف میزنیم، شعر و کتاب می خونیم و یا موسیقی گوش میدیم.

ما خیلی شبیه هم هستیم.

دستهای هم رو میگیریم، اشکهای هم رو پاک میکنیم، با هم میخندیم و شبها در آغوش هم می خوابیم.

درسته بعضی وقتها اختلاف نظر داریم، ولی باز هم خیلی شبیه هم هستیم.

راستش از نظر من هم "من" دختر زیبا و دوستداشتنی ایه. همیشه آروم و زیر چشمی نگاهش میکنم، که یه وقت هل نشه.

"من" حتی بدون آرایشهای همیشگی اش هم زیباست، صورت ساده ای داره، نگاهش اکثرا مات و خیره ست.

اکثر اوقات، انگار میکنم که تو فکره، و این جور موقعها لبخند روی لبهاش نیست.

ما پُرچونگی هامون فقط برای همدیگه ست، وگرنه هردومون همیشه ساکتیم و از سکوت هم لذت می بریم.

هیچ کس بین ما نیست.

ما حتی با هم دچار عشق و نفرت میشیم، انقدر به هم نزدیک شدیم که بدون هم دووم نمیاریم.


من و "من"، هردومون عاشق سیگار و کاپوچینو هستیم، و فکر میکنیم آدم بدون اونها افسرده میشه،

شکلات تلخ و مشروب هم خیلی دوست داریم، کلا هر چیزی که لذتش باعث بشه از این دنیا فاصله بگیریم رو دوست داریم.

علاقه هامون هم شبیه به هم ِ .


من فکر میکنم سنجاقکها "من" رو خیلی دوست دارن و بهش احترام میذارن، "من" هم همینو به من میگه.

من و "من" در کنار هم کامل شدیم.


تجربه هایی که من و "من" با هم داشتیم و از سر گذروندیم رو هیچ دو نفر دیگه ای نداشتن، حتما همین طوره.


ما هر دو به یه اندازه شیفته ی سهرابیم.

هر دو عطر عود اسطو خودوس رو دوست داریم.

از دیدن چیزهای آبی رنگ لذت میبریم.

عاشق چوبیم.

و من فکر میکنم، من و "من" در کنار هم ِ که سبز می شیم.



همین امروز " لــ .یــ .د .ا "







دوشنبه 21 شهریور1390 |

 

بدون عنوان

کــاش می شد، رشتـه ی افکارم را که به تو متصل شده،

از سَرم بیرون بــِکشم و به کناری بیاندازم،

مغـزم در پیچیدگــی ِ این کلاف، احساس خفگـــی می کند...

 

... " لــ .یــ .د .ا "



پنجشنبه 13 مرداد1390 |

 

کلیـــد...

من کلید اتاقم را در دستت گذاشته ام،

و هر شب در همان حوالی به انتظارت می نشینم،

پس کدام شب از پله های نردبان دوستی مان بالا می آیی؟

و طرح اندام دوست داشتنت را در چهارچوب در نشانم می دهی؟


" لــ .یــ .د .ا ... "



چهارشنبه 15 تیر1390 |

 

با تمـام زنانگـی هایـم...

پدرم هیچ گــاه نگفت،

مرد باش، گریـه نکن!

ولی روزگـار پدرانه آموخت مـرا،

که مرد بـاشم.

 

و اکنون به قــدری مرد شده ام،

که از خودم می ترســم.

 

از این مرد ضمخت و بی احساس،

از این تنهــا می ترسم.

از چشمان و نگاه سردش در آینه،

از دستهای مغـــرورش،

که هرگز دراز نشدند به نیـاز،

از لبهای خشکیده اش،

و از قدمهای سنگین و سینه ی سپرش می ترسم.

 

من اکنون آنقـــدر مرد شده ام که،

می هراسم، نظر بیافکنم بر مردها،

مبادا که بگویند،

دیگر مــرد نیست!

 

۲5اردیبهشت۹۰ " لــ .یــ .د .ا "

 


یکشنبه 8 خرداد1390 |

 

...........

دلم می سوزه،

برای دوستی هایی که به دشواری ایجاد شدند،

و حالا به راحتی لگدمال می شوند،

شاید باید دیگر برای تداوم دوستی هایم هیچ تلاشی نکنم!

خسته شدم،

از این همه بی حرمتی هایی که در حق واژه ی دوست روا می دارند،

و همچنان در کوچه های بی راه و چپ، دَم از رفاقت می زنند!!!!

 

 فروردین ۹۰ " لــ .یــ .د .ا "



یکشنبه 25 اردیبهشت1390 |

 

اسم ندارد!

کاش فقط چند کلمه حرف بی معنا زده بودی،

تا من هم عذری که خواستی را بدهم و

تمام شود و

برود از پی کارش!

 

ولی قلبم شکسته است...

دست من نیست.

اگر زبان قلبها را میدانی، از او طلب بخشش کن!

 


 

وقتی دیوار های دوستی مان را با کلماتت ویران می کردی،

فکر نکردی با آوار نمی شود دوباره دیوار ساخت؟!

 


 

کلماتت آنقدر سنگین و هضم نشدنی بود،

که دلم درد گرفته است و از درون می سوزد!!

 

 


 

قسمم می دهی به دوستی ای که خودت حرمتش را شکستی !!!!!!!!!؟

 

 


 

عشق بزرگترین دروغی ست، که ما آدمها به هم تحویل میدهیم!

 


 

اگر نمی توانید به من آرامش بدهید، حداقل از آرامشی که دارم چیزی کم نکنید....

 


 .....

پی نوشت: دیگه هیچ اعتباری به دوستی های آدمها نیست، آدمند دیگه!

اینها رو دیروز نوشتم، انگاری احساساتم حسابی  جریحه دار شده بود (( :

ولی هنوز هم میگم، تعجب نکردم، عادت کردم به این تغییرهای ناگهانی آدمها!!!

اصلا هیچ چیزی از این آدمها بعید نیست، هیچ چیز، نه اینکه خودم آدم نیستم! کاش که نبودم...

نگران باورهای من هم نباش، مرور زمان درستش میکنه، قول میدم.

ولی کاش میشد بعضی از خصوصیات اخلاقیمون رو تغییر بدیم، مثل خوش باوری! جدی میگم خیلی بده!

نه نه منظوری ندارم، همینجوری گفتم...

چقدر پراکنده نوشتم!!!

 

دیـــ روز ..." لــ .یــ .د .ا "

 


دوشنبه 19 اردیبهشت1390 |

 

بدون عنوان

شبیه اون کودک ترسو که از لولوهــای شب فرار می کرد،

از عشق فرار کردم ...

 

... " لــ .یــ .د .ا "



سه شنبه 13 اردیبهشت1390 |

 

سوءتفاهــم

روباه در شازده کوچولو می گفت:

تقصیر همه ی سوءتفاهـــم ها زیر سر زبان ست...

و من دارم فکر می کنم، " محبت که زبـــان ندارد "!!!!

 

... " لــ .یــ .د .ا "

 


جمعه 9 اردیبهشت1390 |

 

بدون عنوان

تنها چیزی که به آن احتیاج ندارم، دغدغه ست...


... " لــ .یــ .د .ا "



یکشنبه 28 فروردین1390 |

 

بدون عنوان

"من" بزرگتـــرین و خطرناکتـــرین دشمـن ِ "من" بـوده و هستــم !!!


..." لــ .یــ .د .ا "



یکشنبه 28 فروردین1390 |

 

مَـــن

خــودم را تکه تکه می کنم،

و هر تکه ام را مثال کلمه ای به کاغـذ می کشم.

 

شبیه پازلــی هزار قطعه میشوم،

با یک عالم قطعه ی گمـــشده،

و شاید شعر سیاهــی بدون پایان.

 

هرچه هست زیبـــا نیست...


 

بهمن ۸۹ " لــ .یــ .د .ا "



سه شنبه 9 فروردین1390 |

 

بـی حِســی

این روزهـا،

بی خیال از تمام ِ خیالات،

دستهایــم را در گرمای جیب هایم فشار میدهم،

و راه های قرضـی ام را پس می دهم.

 

هوای جِـرم گرفتـه ی شهرم را،

تا ریـه هایم می مِکم و فـوت میکنم،

تفریــح نه، ولی تزییـن ِ اجساد ست!

 

این روزهـا،

سر به هوای هوا، راه می روم،

و به تمـام ِ نقاب ها لبــ خند می زنم،

و گاه بدون هیچ مخاطبی

گردو - شکستم را

بر سنگفرشِ پیـاده رو بازی میکنم،

و گاهــی هم لِی لِی.

 

این روزهـا،

از این همه دردهای بی درمــان،

از این سرمای همه گیره به مغزِ استخوان رسیده،

بــی حس شده ام،

بــی حسه بی حس شده ام...

 

این روزهـا،

مثل همین روزهـا،

بی سر و تــه می نویسم!


۶بهمن۸۹ " لــ .یــ .د .ا "



شنبه 7 اسفند1389 |

 
لیــــدا گلشن پور

ღ لیـــدا هستم، گلشن پور، دچـــار سرگیجه ای عجیب، از چرخش بی وقفه ی میوه ی زندگی!
که آن را در اردیبهشت 1364 خورشیـدی و در ایران زمین آغاز کردم.

گــه گاهـی کاغـذی رو خط خطـی میکنم، و در این دفتـرِ سـبز پاکنـویسش میکنم.

دوست دارم نوشته هام توسط دوستان نقد بشه، پس لطفا صریح و بی تعارف نظرتون رو برام بنویسید.

این اتـاق، یا دفترچـه ی سبز، یه گوشه ی دِنجِ برای من، و قبل از من متعلق به سهــراب است.

به امیدِ روزی که، من هم یک حجــم ســبز باشم. ღ

 

موضوعات

اشعار سهراب

خط خطـی های لیــدا

اشعار ديگر شاعران

از تولد تا تولد (سهراب)

نثر

 

مطالب اخير

بـی نام

آقــای باران

اشکِ سوزانِ دریــا

بیست و ششِ آذرِ یک هزار و سیصد و نود

تو ای قهوه ی تلــخ

برای چَشمی که نمی گرید!

تو خوب میدانی چرا...

هوای تو...

سکـــوت

چرت و پرت گویی