تبليغاتX
!حجم ممنوعه


!حجم ممنوعه

این شبها، شبهای گذر است

 

 

 

چشمه ی اشک

 

 

اشکهایم به همدیگر مجال ِ فرود نمی دهند.

شتاب و پیشی گرفتن تان برای فرود، برای چیست؟

چشمهایم در ریزش شما کم می آورند.

اِی چشمه های جوشان، پس کِی خشک می شوید؟

.

.

.

و اما تو، اِی غریبه!

دستهایت را بر گونه هایم بگذار،

و با انگشتانت اشکهایم را پاک کن.

نگاهت را به چشمانم بدوز،

و دستهایم را در دستانت بفشار.

من به تو نیاز دارم!

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 18 دی1388ساعت 4:0 توسط لیدا| |

 

 

 

خسته ام

 

خسته ام از این روزهای مکرر مدید

این روزهای سرد و کبود

سرد به سردی آدمکها

آدمکهای همین  روزها

 

خسته ام

خسته از این پیکره های بی احساس

از این مادران بی قصه

این پدران مقتدر پرغصه

از این نسبتهای فراموش شده ی مرده

 

خسته ام

خسته از این عشقهای ورم کرده ی تزریقی

این عشقهای بادکنکی که دیروز معلق در اوج

و امروز ترکیده و پلاسیده در کنج

 

آری من خسته ام  و

زیر سایه ی یخ زده خستگی

می کشم ثانیه های بی برگشت را

و این قتلهای پی در پی ست

که خسته تر می کند مرا هر روز

 

 

 

نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 3:58 توسط لیدا| |

 

 

 

قهوه تلخ زندگی با فنجان کوچکش تمام شدنی نیست!

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 22:43 توسط لیدا| |

 

 

هان ای هیولا!

دیشب دیدم تو را

و دیگر خوب شناختم تو را

 

هوا گرگ و میش بود و

تو را ای گرگ، میش پندارم بود

 

ولی دیگر آسوده خیالت

چشمان را بر تو بسته ام

و هرگز باز نخواهم کرد

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 0:19 توسط لیدا| |

 

 سهراب

 

امروز سالروز تولد شاعر پاکی هاست و خیلی از دوستدارانش در این روز درصدد برگزاری جشنی کوچک و شاعرانه هستند.

من همیشه گفته ام که سهراب در قسمتی از نوشته هاش در مورد این روز میگه:

" ... شناسنامه ام درست نیست. مادرم می داند که من روز چهاردهم مهر (۶اکتبر) به دنیا آمده ام. درست سر ساعت ۱۲. ... "

بهتره ما هم در چهارده مهر بزرگداشتی را برگزار کنیم. (منظورم به خودمم هست)

...

راستش من همیشه در نوشتن از سهراب کم میارم.

حرف زدن در مورد چیزهای بزرگ خیلی سخته و زبان در گفتن از آنها دچار کمبود کلمه میشه.

فقط می تونم بگم امروز برای من روز خیلی با ارزشی ست.

چون امروز، روز میلاد باورهای من ست.

و من نه جشنی کوچک، بلکه جشنی باشکوه را در دل دارم.

و امیدوارم تا روزی که زندگی میکنم بتوانم حقی رو که سهراب به گردن من داره ادا کنم.

و در آخر تنها چیزی که می تونم بگم اینه که: " مرگ پایان کبوتر نیست " 

سهراب با میلادش انسانهای زیادی رو متولد ساخته، و تا روزی که این تولدها ادامه دارد، سهراب زنده است.

سهرابم یادت همیشه گرامی ست.

سبز باشید

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 18:4 توسط لیدا| |

 

 

دردی نیست، جز درد غربت

این غربت آشنا

این غربت همساز و همگن با وطن

این غربت که در آن می روند، هرازچندگاهی

صداها و نماها

ایماها و اشاره ها

می روند مغزها، می روند افکارها

می روند همه ی احساس ها

در این دیار لگدمال می شوند گاهی

همه چیزهای ناب، همه چیزهای پاک

عاشق می کشند گاهی

بدون هیچ ترس از محکمه

در این دیار تاریک غربت نما

دراین غربت آشنا

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 20:21 توسط لیدا| |